ناسیونالیسم و قومپرستی الترناتیو بحران „نئولیبرالیسم“ و سرمایه داری جهانی نیست

 

سرمایه داری جهانی از سال 2008 تا امروز در یکی از نفس گیر ترین بحران های ساختاری ایی به سر می برد که تاکنون این سیستم به خود دیده است. بحرانی که ابعاد ان تنها شامل بحران در سرمایه ی مالی نیست بلکه بحران در سرمایه ی مالی در سال 2008 طولی نکشید که به موسسات صنعتی کشیده شد. بیکارسازی های اجباری، اخراج کارگران، خصوصی سازی بیش از پیش، قراردادهای موقت کار، تنگ تر کردن عرصه به طبقه ی کارگر و تلاش برای انداختن تمام تبعات این بحران جهانی به گرده ی طبقه یی که در خلق بحران نقشی ندارد، راهکار نئولیبرالیسم فاشیستی برای „حل“ بحران ساختاری سال های گذشته بوده و هست.
امروز کم نیستند کسانی که حتی به طیف چپ هم تعلق ندارند، ولی اقتصاد نئولیبرالیستی را نئولیبرالیسم فاشیستی می خوانند. در واقع می توان گفت فاشیسم به ویژه در المان یکی از تاریکترین و ضد بشری ترین مراحل از عمر نظام سرمایه داری بوده و هست و نسل کشی هایی که فاشیسم المانی انجام داده است در هیچ جای دنیا در این ابعاد صورت نگرفته است، اما نباید فراموش کرد که همین فاشیسم خونخوار و انسان کش خود در جواب به بحران سوسیال دمکراسی و اقتصاد بحران زده ی المان بعد از بحران ساختاری 1929 سر براورد. فاشیسم نه تنها الترناتیو بورژوایی بحران زده نبوده و نیست بلکه ضد الترناتیو ضد انقلابی و مطلقا ضد بشری بود، اما همین فاشیسم امید میلیون ها المانی ایی شد، که تحت سخت ترین شرایط اقتصادی قرار داشتند و هیتلر و حزب ناسیونال سوسیالیست (نازی) المان توانسته بود تا حدودی به وعده وعیدهای پوپولیستی فاشیستی خود در زمینه ی کنترل بحران اقتصادی کمک کند. بی دلیل نیست که از سال 1919 تا 1933 حزب نازی در پارلمان المان می تواند بیشترین محبوبیت اجتماعی را کسب کند و بیشترین کرسی ها را به خود اختصاص دهد و از طریق انتخابات „دمکراتیک“ قدرت سیاسی را تسخیر کند. راینهارد کونئل در کتابش تحت نام „اسناد و مدارکی در مورد فاشیسم المانی“ نشان می دهد که نه تنها مردم عادی در المان بلکه 67 درصد از „روشنفکران“ المانی فاشیسم را با آغوش باز پذیرفتند. سال های طولانی تحقیقات در مورد فاشیسم و هولوکاست در المان ممنوع بود، اما به پاس خدمات راینهارد کوئنل و محققان انتی فاشیست دیگر که در زمینه ی تحقیقات تاریخی و جامعه شناسی و پرده برداری از جنایات نازیسم در المان، بیشترین خدمات را به جامعه ی بشری کرده اند می توان به نتایج بسیار مهمی در مورد دلایل و زمینه های قدرت گیری فاشیسم و بررسی مارکسیستی فاشیسم رسید، تحلیل هایی که می تواند به تحلیل وضعیت امروز سرمایه داری و بررسی امکان عروج مجدد فاشیسم کمک کند. به نظر جامعه ی امروز اروپا و کلا جامعه ی جهانی در مسیر ارتجاع فاشیستی گام بر می دارد و به قول مارکس حوادث تاریخی دوبار تکرار می شوند یک بار به صورت تراژدی و یک بار به صورت کمدی و به باور من قدرت گیری مجدد فاشیسم در اروپا بعد از این همه جنایتی که فاشیسم به بار اورد یک کمدی تراژدیک است.

به موضوع اصلی بر می گردم. تحرکات ناسیونالیستی و قومپرستانه در سال های اخیر که بازتاب ان در مدیای رسمی بورژوایی هم به وضوح قابل مشاهده بود، قابل پیش بینی بود و اتفاقا این تحرکات برای نمونه تلاش „مردم“ اسکاتلند برای جدایی از بریتانیای „کبیر“، تلاش اقلیت های قومی و گروه های محلی برای تشکیل دولت هایی که بر هویت نژادی و قومی بنا نهاده شده است در اروپای شرقی از جمله لتوانی و اکراین و تلاش ناسیونالیسم کرد برای تاکید بر هویت نژادی و ملی مردم کرد و تشکیل „دولت-ملت“ کردی و دهها نمونه ی دیگر از این قبیل که کم و بیش توسط مدیای رسمی هم منتشر می شود، پاسخ ارتجاعی به بحران اقتصادی و منحرف شدن طبقه ی کارگر این کشورها از مسیر مبارزه ی طبقاتی به مسیر موهوم مبارزه ی ملی، ناسیونالیسم، قومپرستی و بعضا فاشیسم است. بررسی وضعیت کشورهایی مانند هلند، المان، سویس، اتریش، بریتانیا، لهستان، اروپای شرقی و کلا عروج راست افراطی و احزاب و جریانات فاشیستی می تواند این واقعییت گفته ی من را تایید کند.

در مورد مساله ی ملی کم و بیش خوانندگان نویسنده های من با خطوط فکری من که بیشتر منشاء گرفته از تحلیل لنینیستی مساله ی ملی است، اشنا هستند و اینجا نمی خواهم زیاد در این زمینه مسائلی را که بارها و بارها نوشته ام را تکرار کنم. تنها به یک مساله اکتفا می کنم و ان این است که دولت-ملت به همان میزان ارتجاعی است که تشکیل دولت بر اساس نژاد و قومیت و گلوبالیزاسیون هم از نظر من چیزی جز استعمار در پوشش وحشیانه تر و مدرن تر ان برای به شیشه کردن خون طبقه ی کارگر جهانی نیست، اما اگر یک گروه قومی یا ملی بخواهد در یک شرایط „دمکراتیک“ یا حتی در یک مبارزه ی قهرامیز یک حکومت „ملی“ تشکیل دهد، مسلما ما کمونیست ها این مساله را به عنوان حق به رسمیت می شناسیم ولی به هیچ وجه هدف ما تشکیل دولت-ملت جدید نیست، بلکه نابودی دولت-ملت ها و عبور از نظام سرمایه داری جهانی و براندازی دولت هایی است که منافع سرمایه داران، بانک ها و موسسات اقتصادی خصوصی و مذهبی و غیره را نمایندگی می کنند. تلاش ما در هم کوبیدن کل مناسباتی است که به استثمار طبقه ی کارگر و دزدی از این طبقه „مشروعیت“ اجتماعی و سیاسی داده است.

خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا یک موضوع فرعی برای طبقه ی کارگر

مساله ی طبقه ی کارگر اگاه و مسلح به اگاه طبقاتی نه ماندن بریتانیا در اتحادیه ی اروپا و نه خروج ان است، این مساله ی ژورنالیسم خودفروش، دولت مردان محافظه کار همچون مرکل و سیاستمدارن خونخوار در اتحادیه ی اروپاست که خواب امپراتوری اقتصادی جهانی و گلوبالیزساسیون „موفق“ را در سر می پرورانند.
در تمام دوره هایی که بحران اقتصادی چه بحران اقتصادی ادواری و چه ساختاری دامن سرمایه داری را گرفته است، تنها و تنها طبقه ی کارگر و اقشار تحت ستم قربانی بحران شده اند. هیچ سرمایه داری تاکنون کمربندش را سفت نکرده است. این تنها کارگران و زحمتشکان بوده و هستند که باید از گرده ی انان کار بیشتر کشیده شود. ساعت کار بیشتر می شود، حقوق کارگران تخفیف پیدا می کند، قراردادهای دائم به موقت تبدیل می شود و جدیدا شرکت های خونخوار و دلالی پیدا شده اند که بین کارگران و سرمایه داران مشغول دلالی و گذراندن زندگی انگلی هستند.

خروج بریتانیا از اتحادیه ی اروپا در نهایت جامعه ی بریتانیا را روی دو مسیر فاشیسم یا سوسیالیسم قرار می دهد. توده ی مردمی که به جدایی رای داده اند، اگر نتوانند امید و امال خود را در ناسیونالیسم انگلیسی بیابند، قاعدتا باید به صورت تجربی گرایانه هم که بوده است به این نتیجه برسند که باید مسیر سوسیالیسم و مبارزه علیه کل سیستم اقتصادی و سیاسی سرمایه داری را در پیش بگیرند. در این شکی نیست که نه ناسیونالیسم بریتانیایی و نه گلوبالیزاسیون و نه ماندن در اتحادیه ی اروپا هیچ کمکی به بهبود وضعیت زندگی طبقه ی کارگر نخواهد کرد، اما این طبقه مادام که ایدئولوژی طبقات دیگر را نمایندگی می کند و از طبقه درخود به طبقه برای خود تبدیل نشده است، پتانسیل خیزشش به سمت فاشیسم به مراتب بیشتر است.

در این راستا به نظر من باید برای تحلیل این وضعیت دوباره به تئوری های لنین رجوع کرد و مسیر بردن اگاهی طبقاتی از خارج از طبقه به درون طبقه را در پیش گرفت و دقیقا تئوری های هیلفردینگ در مورد اشغال سرمایه مالی توسط طبقه ی کارگر به عنوان پیش فرض انقلاب سوسیالیستی در پیش گرفت و برای این عمل طبقه ی کارگر نیازمند مسلح شدن به اگاهی و منافع طبقاتی خود است.

ایا طبقه ی کارگر بریتانیا فاشیسم را انتخاب خواهد کرد؟ ایا این طبقه مسیر انقلاب سوسیالیستی و اشغال و کنترل سرمایه مالی و صنعتی را در پیش می گیرد؟ این ها و ده ها نمونه ی دیگر سوالاتی هستند که تنها در اینده ی نه چندان دور می توان به صورت عملی پاسخ شان را پیدا کرد. به نظر من طبقه ی کارگر چه در بریتانیا و چه در سطح جهانی بیش از هر زمانی ایدئولوژی بورژوایی را علیرغم تمام فشارهایی که خود بورژوایی به این طبقه می اورد نمایندگی می کند و امکان عروج فاشیسم در فرم دیگر بعید نیست.

وظیفه ی کمونیست ها و فعالین انقلابی در این وضعیت روشنگری، القای اگاهی طبقاتی به طبقه ی کارگری که به خاطر حاکم بودن ایدئولوژی بورژوایی بر افکارش از خودبیگانه شده است، آژیتاسیون و تبلیغات برای سوسیالیسم و انقلاب و در عین حال سازماندهی جنبش طبقاتی اشغال بانک ها و صنایع است.

حسن معارفی پور
24.06.2016

Advertisements