علیه فاشیسم و سوسیال دمکراسی

حسن معارفی پور

سلطنت طلبی به مثابه ی یک ایدئولوژی فاشیستی در شرایط امروز

در این مطلب تلاش می کنم با بررسی تاریخی و ماتریالیستی نشان دهم که چرا سلطنت طلبی در شرایط امروز یک ایدئولوژی فاشیستی است. قبل از اینکه به تعریف فاشیسم بروم، نشان می دهم که چگونه سلطنت طلبی در گذشته در دوران هایی که سیستم های جدید از دامن نظام فئودالی زاییده می شدند، انقلاب و انقلابی گری بورژوازی انقلابی آن دوران را با تمام قدرت محکوم کرده و به هر طناب پوسیده یی به ویژه مذهب و نژاد به مثابه ی ایدئولوژی های ضد عقلانی و ضد „روشنگری“ و قبل از هر چیز ایدئولوژی های ضد بشری بوده که همیشه در تمام اعصار تاریخی به مثابه ی مرهمی برای بیگانگی انسان با انسانیت خود و توجیه بربریت و توحش سیستم های سابق به کار گرفته می شدند. در عصر „روشنگری“ مهمترین فیلسوف آلمانی زبان عصر روشنگری کسی جز ایمانوئل کانت نبود. کانت اگرچه به نماینده ی „انقلاب کپرنیکی“ شناخته شده است، اما آنجایی که به حق مبارزه و اعتراض علیه وضع بربریستی پادشاهی و سلطنت مطلقه ی عصر خودش بر می گشت، کانت این نماینده ی انقلاب در „ذهن“ و „انقلاب در تفکر“ این حق را با تمام قدرت انکار می کرد. کانت به شدت علیه مبارزه ی انقلابی علیه ی نظام سلطنتی بود و در تلاش بود سلطنت را عقلانی کند. او بر این باور بود که می توان با تغییر افکار جامعه را تغییر داد و نیازی به انقلاب در عمل نیست و رفورم از بالا برای پایبند کردن سلطنت مطلقه و شخص شاه به قانون و منطق می تواند کافی باشد. اگر این تفکرات برای جامعه ی دویست و سی چهل سال پیش آلمان، جامعه یی که در گذشته و حتی تا امروز یک انقلاب موفقیت آمیز به خود ندیده است، یک گام به پیش در مقابل سلطنت مطلقه بود، دفاع از این منطق مشروطه ی سلطنتی در شرایط امروز صد گام به عقب است.
اگر انگلس با تبعیت از فلسفه ی هگل که نظام های مختلف را تا دوران شورش ستم کشان علیه این نظام ها حداقل برای شرایط خاصی مشروع می دانست، بر این عقیده بود که هر نظامی برای دوره ی خود می تواند تا یک زمان مشخصی بر حق باشد، من می گویم هیچ نظام طبقاتی ایی در هیچ دوره یی برحق نبوده است. (رجوع شود به انگلس، لودویگ فوئرباخ و پایان فلسفه ی کلاسیک آلمانی)
آنچه ما به عنوان سلطنت طلبی در ایران می شناسیم چیزی جز ایدئولوژی یک جنازه ی متعفن یک عده خون آشام زمین خوار و برده دار سابق نیست. اگر سلطنت طلبی به مثابه ی یک ایدئولوژی در بسیاری از جوامع غربی جزو شرم آورترین و کثیف ترین ایدئولوژی هایی است که همچون راسیسم و فاشیسم با آن برخورد می شود، توده های برده ی بری از آگاهی طبقاتی در ایران بخشا همچنان بر تپل و دهل سلطنت طلبی می کوبند.
ایدئولوژی بورژوایی بازسازی فرهنگ اریستوکراتیک دوران برده داری باستان است. در یونان باستان این طبقات تحت ستم و بردگان نبودند، که به عنوان سوژه ی انسانی به حساب می امدند، بلکه کسانی بودند که به خاطر موقعیت مادی و جایگاه طبقاتی شان امکان این را پیدا کرده بودند که به اکادمی راه پیدا کنند. رومانتیسیسم اگرچه به ظاهر خود را „منتقد“ وضع موجود می داند، اما تا عمق استخوان ارتجاعی است. چون رومانتیسیسم به دنبال یافتن راهکار برای اینده از طریق بازگرداندن چرخ های تاریخ به گذشته است. فارغ از اینکه بازگرداندن تاریخ به گذشته غیر ممکن است، همانطور که انسان نمی تواند ادم پیر را دوباره جوان کند، ایدئولوژی رومانتیسیسم امروز به یکی از ایدئولوژی های به ظاهر „انتقادی“ تکیه گاهی برای جنبش های فاشیستی شده است. تاریخ به عقب بر نمی گردد، اما توحش و بربریت را می توان در اینده مشاهده کرد و حتی جامه ی عمل به آن پوشاند، زمانی که ایدئولوژی ضد بشری گذشته جنبش های حال حاضر را برای تغییری ارتجاعی و نه انقلابی نمایندگی می کنند. باید رومانتیسیسم را با تمام قدرت منزوی کرد. در ایران ایدئولوژی رومانتیسیسم از طریق یک نئوفاشسیت (راست جدید) به اسم سید جواد طباطبایی „تئوریزه“ می شود و پایه های اصلی ان در خیابان های اروپا اوباش ساواکی سابق و شعبان بی مخ های طرفدار اسپرم مقدس در خارج کشور اند، همان کسانی که به تظاهرات های نیروهای کمونیست اپوزیسیون حمله کرده و به کمونیست ها برخورد فیزیکی می کنند. پایه های این ایدئولوژی نماینده ی ویرانی عقل در داخل اوباش شعبان بی مخی هستند، که در شهرهایی همچون مشهد و اصفهان و قم و غیره (پایگاه های اصلی فاشیسم اسلامی) شعار „رضا شاه روحت شاد“ سر می دهند و گلوی خود را به خاطر یک لات لمپن فاشیست بی سر و پای قلدر گور به گور پاره می کنند.
لمپنیسم و رومانتیسیسم اگر در انقلاب ایران پایه های اصلی فاشیسم اسلامی را تشکیل دادند و شعبان جعفری را اوباش دور و بر شاه و حتی خود شخص شاه و خانواده ی انگلش تبدیل به „شخصیتی“ „افسانه“ یی کردند، „شخصیتی“ که در سر کار اوردن رژیم اسلامی و جا انداختن فرهنگ ادم کشی در میان کمیته یی ها و اوباشی که در اوایل بدنه ی حکومت را تشکیل می دادند، نقش ویژه یی ایفا کرد، شریعتی و ال احمد و دیگر متفکران به مثابه ی نمایندگان نابودی عقل (فاشیسم اسلامی و اورینتالیسم) تئوری این فاشیسم را پی ریزی می کردند. مبارزه با رومانتیسیسم به بخشی جدایی ناپذیر از مبارزه طبقات کارگر وستمکش جامعه تبدیل شده است. هر جا مشاهده کردید که این یا ان شعبان بی مخ از بازگشت به دوران ساواک و آزادی تن فروشی و مشروب فروشی حرف می زند، فورا دهانش را با برهان و اسناد تاریخی ببندید و نگذارید اذهان توده های انقلابی را مسموم کند. به این شعبان بی مخ ها نشان دهید که این ساواک جنایتکار و جلاد بود، که ناخن کمونیست ها را می کشید و کمونیست ها را اتو می کشید و این پدر گور به گور رضا نیم پهلوی مزدور و کاسه لیس عربستان سعودی و چکمه لیس درجه دارهای درجه چندم امریکایی بود، که فعالین کارگری را به اتش می کشید و همین پدر پست فطرت هوس بازش بود، که پول مردم ایران را در ازای یک بار همبستری با ملکه ی سوئد، خرج متروی سوئد می کرد و این در حالی بود که مردم در دهات های ایران نه آب لوله کشی داشتند و نه سیستم فاضلاب و نه جاده و نه گاز و نه برق!
در شرایطی که مساله ی آلترناتیو به یک پدیده ی حیاتی برای عبور از رژیم فاشیست اسلامی ایران تبدیل شده است، اوباش دور و بر کُره ی شاه در فرشگرد و ققنوس و فاشیست های امروزی و زمین خواران سابق در ایران و لمپن پرولتاریا و شعبان بی مخ هایی که در نوستالژی شهر نو و آبجوی شمس با خاطره گذشته و نوستالژی بربریت ارباب رعیتی دوران شاه سابق در شرایط حال و در اوج درماندگی سیاسی خودارضایی سیاسی می کنند، می خواهند یک دلقک قمارباز لمپن را تبدیل به „شخصیت“ „کاریزماتیک“ کنند و او را همچون شوالیه ی جلودار لشکر های قرون وسطایی به ایران بازگردانند، تا بر مسند قدرت سیاسی بنشیند. چپ و کمونیست جامعه ی ایران، طبقه ی کارگر و توده های آگاه به جایگاه و منافع طبقاتی خود، اما در مقابل تکرار تاریخ در شکل دلقک وار آن جلوگیری به عمل می آورند و با مقابله ی رادیکال و انقلابی در مقابل لمپن های فاشیست ققنوسی و فرشگردی که در آرزوی آبجوی شمس وطنی و هم آغوشی با تن فروشان شهر نو سابق به سر می برند باعث دق مرگ شدن اوباش سلطنت طلب می شوند.
کروناویروس و ویروسی خطرناک تر به اسم سوسیال دمکراسی

به دنبال شیوع ویروس کووید 19 (کرونا) شاهد انواع و اقسام تحلیل های متفاوت از مواضع متفاوت هستیم. یکی از تحلیل هایی که جایگاه ویژه یی به خود اختصاص داده است، تئوری توطئه و انتشار فیک نیوز از جانب جریانات راست گرا و فاشیست و کسانی که وجود ویروس کرونا را انکار می کنند و یا کسانی که خطر این ویروس کشنده را دست کم می گیرند.
هر میزان از تنفر ما از بورژوازی دلیلی ندارد، که ما به تئوری توطئه علیه این سیستم پناه ببریم. تئوری توطئه مثل شبه علوم بورژوایی و مذهب بر پایه ی فاکت و برهان عقلانی بنا گذاشته نشده است. ما نمی توانیم تنها بر اساس یک سری حدس و گمان در مورد ویروس کرونا اعلام کنیم که بورژوازی غرب یا ایالات متحده ی امریکا این ویروس را تولید کرده است و به جان بشریت انداخته است. وقتی جنایتکارترین جنایتکاران معاصر مانند رئیس جمهور فاشیست برزیل بولسنراوو، متحد جنبش های فاشیستی در سطح جهانی و سرمایه ی مالی، شخصیتی سوپر راست و خون اشامی مثل فریدرش مرتز مولتی ملیونر راست گرا و فاشیست از حزب سوسیال مسیحی المان به این ویروس کشنده گرفتار می شوند، نمی تواند مساله یی ساختگی توسط خود بورژوازی جهانی و امپریالیسم باشد. چه لزومی دارد امپریالیست ها متحدان خود را قتل عام کنند، وقتی همین متحدان به بهترین شکل ممکن سیاست سرمایه ی مالی و صنعتی امپریالیستی و در کنار آن سازماندهی جنبش های فاشیستی جهانی را به پیش می برند، بکشند؟ مساله این است که ویروس ها مدام در حال تغییر و تکامل هستند و بخشا منقرض می شوند، همانطور که انسان در گذشته تکامل پیدا کرده است و در شرایط امروز دارد به سمت انقراض می رود.
من همیشه برای اثبات هر ادعایی، این ادعا چه از جانب مارکس، چه عیسی مسیح و چه هر کس دیگری طرح شده باشد، به مدارک و شواهد و برهان های عقلانی قوی و کافی نیازمندم، تا بتوانم ان ادعا را باور کنم و از ان دفاع کنم. واقعیت این است که علوم بورژوایی در بسیاری از مواقع انچنان امیخته به کثافت و منفعت است، که شبه علم به جای علم نشانده می شود و برهان عقلانی جای خود را به پروپاگاند و نوعی تهییج احساسی و احمقانه ی ژورنالیستی می دهد. مساله ی قدرت دولتی برای به حقانیت نشاندن یک ادعا و استخوان لیسی روشنفکران خودفروش بورژوازی را به این شبه علوم بورژوایی و فیک اضافه کنید، تا بدانید که جامعه تا چه درجه یی سقوط کرده است.
مساله برای ما روشن است. ما کمونیست ها از منطق، عقلانیت، برهان عقلانی و کافی دفاع می کنیم و در مقابل شبه علوم فیک ایستاده و می ایستیم. این شبه علوم اگر توسط یک کمونیست هم تولید و بازتولید شود، باید به شدت با ان مبارزه شود. ما نیازمند دانش و نه شعار هستیم. بدون اگاهی و خوداگاهی می توان هر خزعبلاتی را باور کرد. رسیدن به اگاهی و خوداگاهی از مرحله ی پیچ در پیچی می گذرد که هگل ان را به بهترین شکل ممکن در فنومنولوژی روح توضیح داده است. اگاهی ایی که بر اساس مشاهده ی صرف تولید می شود، اگاهی نیست بیگانگی است، این بیگانگی از اگاهی تنها زمانی تبدیل به اگاهی (خودآگاهی) می شود که در یک پروسه ی جنگی بین مرگ و زندگی بتواند خود را از سطح به عمق رسانده و حقانیت خود را ثابت کند. برای این کار سوژه لازم است علاوه بر مشاهدات سطحی دست به انتزاع بزند. بدون انتزاع فهم مسائل بسیار پیچیده خواهد بود. فلسفه ی تاریخ روح که هگل ان را بازگشت روح به سوی خود می خواند، توسط مارکس به شیوه ی ماتریالیستی در دستنوشته های پاریس نقد و بررسی شده است و مارکس این پروسه را پروسه ی بازگشت انسان بیگانه به خود می خواند، تا بتواند از بیگانگی خود رها شود. سوالی که برای من پیش میاید و جلو مارکسیست ها و هگل گرایان می گذارم این است، که ایا در یک مرحله از تاریخ می توان از وجود انسانیت صحبت کرد؟ ایا اصلا در گذشته انسانیت در سطح عمومی وجود داشته است؟ ایا بازگشت به انسانیت مورد نظر مارکس و رهایی از بیگانگی، بازگشتی ارتجاعی به گذشته یا جامعه ی „بی طبقه“ ی دوران ماقبل برده داری است؟ بی گمان تا آنجا که من فهمیدم، مارکس چنین منظوری نداشته و به هیچ وجه با رمانتیسیست ها همسو نبود، اگر چه او اوایل در دوران نوجوانی از طریق پدرزنش با سوسیالیست های خیالپرداز اشنا شده بود و به شدت به رمانتیسیسم علاقه مند بود و تا آخر عمر رمان های بالزاک و دیگر مرتجعین را می خواند و به آن علاقمند بود، اما قبل از این دوران مارکس برای عیسی مسیح شعر می نوشت و در دفاع از مسیحیت مقاله می نوشت. هدف من از باز کردن این بحث بازگشت به دوران نوجوانی و جوانی مارکس نیست، بلکه مبحثی است که در دستنوشته های پاریس توسط مارکس مطرح می شود، اما ناکامل باقی می ماند. دستنوشته های پاریس سال ها بعد از مرگ لنین و بعد از انتشار کتاب تاریخ و اگاهی طبقاتی پیدا می شود. این دستنوشته های مارکس به هیچ وجه برای انتشار نوشته نشده بودند، اما انتشار ان سوالاتی را در ذهن هر خواننده ی ایجاد می کند، که یافتن جواب ان بدون خواندن کل هستی شناسی حیات اجتماعی لوکاچ غیر ممکن است.
من به شدت به پروژه هایی همچون „اکوسوسیالیسم“ „سوسیالیسم“ „هومانیست“، „سوسیالیسم“ „مدرن“ و انواع و اقسام برچسپ های شرکتی برای سوسیالیسم به مثابه ی جنبشی طبقاتی برای رهایی انسان از ستم، استثمار، فقر و بندگی، هویت های کاذب و ساختگی و در یک کلام بیگانگی و شی وارگی مشکوکم.
اگر ما قبول کنیم که کمونیسم جنبشی است که باید بتواند جامعه را از مناسبات بردگی، کالایی و بیگانه نجات دهد، پس نمی توانم نظام های سرمایه داری که اسم سوسیالیسم و کمونیسم را به خود چسپانده اند و در بهترین حالت یک سرمایه داری کنترل شده ی دولتی بوده اند، را کمونیستی یا سوسیالیستی بخوانیم. به محض اینکه ما این نظام ها را سوسیالیستی یا کمونیستی بخوانیم، پس تلاش و تاکید بر روی اینکه کالای من (تئوری یا ایدئولوژی „سوسیالیستی“) کالای اصل است و دیگر کالاها تقلبی اند بی فایده است، چون دچار یک اشتباه بنیادی شده ایم، آن هم این است که ما مناسباتی بیگانه با کمونیسم را کمونیستی خوانده اییم و از طرف دیگر می خواهیم از طریق تبلیغ و ترویج کالای خودمان مشتری را قانع کنیم که کالای ما بهتر است.
اشتباهی که حتی بزرگترین مارکسیست های جهان از تروتسکی گرفته تا جورج لوکاچ و مارکسیست های معاصر از جمله هاوگ و هاروی هم مرتکب می شوند. آنان مناسبات حاکم بر جامعه ی شوروی را یا „بروکراسی“ „کارگری“ یا „سوسیالیسم“ دولتی و واقعا موجود می خوانند و یا حذف بازار آزاد را سوسیالیستی قلمداد می کنند. این اگر اشتباه تئوریک نباشد، حتما شارلاتانیسم ایدئولوژیک است.
بازگشت به مارکس و فهم دقیق مارکس به ما کمک می کند که ثابت کنیم این دیدگاه ها از بنیاد غلط اند و بر پایه ی یی غلط استوار اند. اگر کسی کمونیسم مارکس را نه از طریق متون هیجانی و سیاسی مارکس و انگلس، بلکه در نتیجه ی فهم دقیق از متون تحلیلی و عمیق اقتصادی، فلسفی و تاریخی مارکس و انگلس بیرون کشیده باشد، می داند بیگانگی و بت واره پرستی به عنوان دو جزء جدایی ناپذیر از شیوه ی تولید کاپیتالیستی در شوروی سابق و تمام نظام های موسوم به کمونیستی و سوسیالیستی به معنی واقعی کلمه ابعاد مختلف زندگی شهروندان جامعه را پوشش داده بودند و رابطه ی انسان ها فرم کالایی به خود گرفته بود.
اگرچه در نظام های موسوم به سوسیالیستی ما شاهد „دولتی“ کردن و نه اجتماعی کردن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید هستیم، اما دولتی کردن مالکیت خصوصی بر ابزار تولید اگر ضرورت دوران گذار (دیکتاتوری پرولتاریا) باشد، نمی تواند تا ابدالدهر به این شکل باقی بماند و اگر دولت مثلا آموزش و بهداشت و ساخت و حمل و نقل و غذا هم مجانی کند، باز هم ما نمی توانیم اعلام کنیم که توانسته است مناسبات کالایی و روابط فتیشیستی را دگرگون کند. پروژه های بعدی باید شامل اجتماعی و اشتراکی کردن تمام ابزار تولید در خدمت تولیدکنندگان جامعه باشد.
اشتباه بیشتر منتقدان شوروی سابق این است که نقدشان از جنس نقد اقتصاد سیاسی مارکس نیست. نقدشان بیشتر اخلاقی، هنجاری و غیرساختاری است.
مارکس اما به شیوه ی ساختارمند تلاش می کند از طریق نشان دادن ماهیت سرمایه داری به مثابه ی نظامی که روابط انسانی را کالایی کرده است و از ماهییت انسانی خارج کرده است، به رادیکال ترین شکل ممکن به یک نقد نظامند دست بزند که نمی توان این نقد را رد کرد و در عین حال طرفدار نظام سرمایه داری نبود. کسی دیگر نمی تواند نقد مارکس به سرمایه داری و کالایی شدن روابط انسانی در این نظام را نقد اخلاقی سرمایه داری بخواند و اگر کسی از زاویه ی دید مارکس و یا از سوراخ کوچک تلسکوپ (کالا) به جهان بنگرد، می تواند قسمت بزرگی از آسمان (جهانی شدن دولت سرمایه داری و امپریالیسم) را بفهمد، اما کسی که تلسکوپ را از سوراخ بزرگش نگاه می کند، تنها ممکن است مسائلی بسیار ریز را ببیند و برد دید تئوریک او علیرغم اشتباه بودن این کار تا دو متر هم نمی رسد.
من تمام عمرم تلاش کرده ام به کسانی که تمام مسائل اجتماعی، سیاسی و تغییر و تحولات اجتماعی را به تغییر بالایی ها خلاصه می کنند، بفهمانم که آنان شیپور را از سر گشادش می نوازند و هنوز استفاده ی درست از تلسکوپ را یاد نگرفته اند و یا منفعت شان ایجاب می کند این کار را بکنند. اگر قرار باشد تغییری رادیکال اتفاق بیفتد، لازم است که پرولتاریا ضمن پی بردن به جایگاه خود به مثابه ی طبقه یی استمثار شده، پدیده های اجتماعی را از سوراخ کوچک تلسکوپ نگاه کند و به تحلیل طبقاتی از پایین دست یازد، در غیر این صورت این طبقه به طبقه یی تبدیل می شود که هر چهار سال یک بار همچون گله ی گاو و گوسفند دنبال این یا آن دشمن طبقاتی خود راه خواهد افتاد و با شعارهایی که برای دفاع از دشمنان طبقاتی اش سر می دهد، هم حنجره ی خودش را پاره می کند و هم آینده ی خود و هم طبقه یی هایش را به نابودی می کشد.
„سوسیالیسم“ „اومانیست“ و „اکو سوسیالیسم“ و غیره بیشتر مارک های شرکتی احزاب پارلمانتاریست هستند که متاسفانه از جانب بخشا مارکسیست های زبده بدون هیچ گونه تفکری پذیرفته شده و بازسازی می شوند.
کمونیسم اگر کمونیسم است، پس نمی تواند توحش را ترویج کند. کمونیسم اگر کمونیسم است، نمی تواند به سرنوشت محیط زیست و آینده ی بشر بی تفاوت باشد. خود مارکس در کاپیتال می نویسد که هیچ کس و حتی کل بشر مالک این کره نیست و اصلا ایده مالکیت جمعی یا فردی بر کره ی زمین ایده یی احمقانه است. ما باید کره ی زمین را در شرایط مناسبی برای نسل های بعدی ترک کنیم.
مساله ی دیگر تاکید بر „اومانیسم“ بورژوایی به جای انقلابی گری سوسیالیستی و کمونیستی از جانب „سوسیالیست“ های اومانیست و اکو“سوسیالیست“ هاست. باور کنید کسی که آمادگی این را نداشته باشد یک گنجشک را با تیرکمان بزند، نه می تواند در مقابل دشمنش ایستادگی کند و نه حتی شخص خود را سازمان دهد. این تفکرات درویشی و عرفانی در آثار اریش فروم، ارنست بلوخ، والتر بنیامین و رایا دونایفسکایا موج می زند. انگار کمونیست ها و نه سوسیالیست های بورژوایی قصاب خانه یی راه انداخته اند و مشغول خون خواری اند. نخیر دوستان اینگونه نیست، در انقلاب سوسیالیستی اکتبر کمتر از بیست نفر کشته شدند. در جریان سرکوب کمون پاریس بیش از دو برابر انقلاب کبیر فرانسه کمونیست و آنارشیست و کمونارد را دو دولت ارتجاعی بورژوایی قتل عام کردند. ایدئولوژی بورژوایی می تواند فاجعه ی انسانی و نسل کشی کمونارد های پاریسی را تبدیل به حادثه ی کوچک کند که در هیچ سند تاریخی در تاریخ رسمی دانشگاهی و مدارس از آن صحبت نمی شود و همین ایدئولوژی می تواند از انقلاب پیروزمند اکتبر یک هیولا درست کند. وظیفه ی ما کمونیست ها این است که به جای عقب نشینی در مقابل این تعرض همه جانبه ی طبقه ی حاکم که بازتاب ایدئولوژیک آن را می توان در متون فلاسفه ی „مارکسیست“ (بخوانید عارف) دید، به جای اینکه به خاطر تعرض طبقه ی حاکم گوشه گیری اختیار کنیم و یا ایدئولوژی طبقه ی حاکم را تا حدود زیادی بپذیریم و یا در رفتارمان کارکرد این ایدئولوژی را بازتاب دهیم، با تمام قدرت در تمام ابعاد به جنگ طبقه ی حاکم و دولت نماینده این طبقه برویم و از ترویج و تبلیغ قهر انقلابی ابایی نداشته باشیم. والتر بنیامین علیرغم دیدگاه های مسیحیایی و عارفانه اش در جزوه ی مربوط به قهر می نویسد که این تنها طبقه ی کارگر است که مشروعیت استفاده از قهر را دارد.
تمام سلاح ها به سمت طبقه ی حاکم. ما برای نابودی طبقه ی سلطه گر و دستگاه عریض و طویل بروکراتیک دولتی و پلیسی راه دیگری جز به کار گیری قهر انقلابی نداریم و هر کس علیه قهر انقلابی و شورش مسلحانه توده های کارگر و زحمتکش علیه دولت بورژوازی در کنار طبقه ی حاکم قرار بگیرد و ضد انقلابی گری را در تئوری و عمل تبلیغ کند و برای دفاع از بورژوازی دست به اسلحه ببرد، باید با اشکال „اومانیستی“ سوسیالیستی فورا راهی گور شود، قبل از اینکه فاجعه بیافریند. یک انقلاب تنها زمانی به پیروزی می رسد که یا آن را شروع نکرد و یا اینکه تا آخرین فشنگ با تمام قدرت با طبقه ی حاکم جنگید.
سوسیال دمکراسی که به یک جنبش ارتجاعی در اشکال مختلف تبدیل شده است، حداقل از دوران جنگ امپریالیستی موسوم به جنگ جهانی اول تاکنون و به دنبال تبدیل شدن سوسیال دمکراسی به یک جریان امپریالیست و استعمارگر، هیچ گاه چیزی متفاوت از این یا آن شکل از بورژوازی نبوده است. در پروسه ی تاریخی متفاوت بنا به شرایط متفاوت سوسیال دمکرات راست و چپ شده است، اما هیچ وقت امید خود به حاکمیت سرمایه داری از دست نداده است. آنچه در این بخش به آن می پردازم تلاش برای روشن کردن ماهییت ضد انقلاب و ارتجاعی سوسیال دمکراسی به مثابه ی یک جنبش، ایدئولوژی و جریان اپورتونیستی است که علیرغم اینکه خود را در جناح چپ می بیند، تنها یکی از اشکال هار نظام بورژوازی است که می خواهد همچون دراکولا از خون کارگران تغذیه کند.