زنده باد کمون پاریس

می خواستم درباره ی کمون پاریس یک مقاله ی تحلیلی تاریخی جدی بنویسم، اما نتوانستم، چون روند کار و فعالیت فکری و عملی من را از پرداختن به موضوعات و مسائل مهم تاریخی و سیاسی باز می دارد و ناچارم برخی مواقع بی نهایت گزینشی عمل کنم.
در اینجا سعی می کنم به صورت خیلی مختصر سهم خود را در یادبود کمون از کمون پاریس اعلام کنم، هر چند قبل در مطالب پراکنده یی به این مساله اشاره کرده ام. این را بگویم که کمون پاریس بدون همکاری جنایتکاران کنسرواتیو و بیسمارکیست های المانی غیر ممکن بود بتواند به شکست کشانده شود. کمون پاریس می توانست تبدیل به یک دولت محلی و سراسری شود، اگر دولت پروس امپراتوری خود را بعد از به شکست کشاندن دولت ناپلئون سوم در نزدیکی های پاریس اعلام نکرده بود و با تشکیل کمون جنگ را به پایان نمی رساند و در کنار ارتش مرتجع فرانسه به کمون حمله نمی کرد. گفتنی است که سی هزار سرباز ارتش آلمان در کنار ارتش فرانسه به کمون حمله کردند.

بیسمارک یک بار در رایشستاگ آلمان گفته بود که باید به طبقه ی کارگر شلاق و نان شیرین داد. حمله به کمون پاریس و قانون تعقیب سوسیالیست های بیسمارک در کنار دادن بیمه ی بازنشستگی، بیمه ی بیکاری و حوادث چیزی جز ترجمه ی ضرب المثل Zuckerbrot und Peitsche (نان شیرین و شلاق) نیست. کسانی که بیمه های سوسیالی، بازنشستگی، بیکاری، حوادث و بیماری و غیره را محصول دست و دل بازی یک کنسرواتیو مرتجع و جنایتکار همچون بیسمارک از فاشیست های اولیه و پدر معنوی ادولف هیتلر می دانند، را باید در کنار قاتلان کمونارد های پاریس قرار داد.

تاریخ کمون پاریس را نباید فاتحان دیروز و فاشیست های امروز بنویسند. ما دوزخیان زمین باید این تاریخ را بازخوانی کنیم و نباید اجازه دهیم از زاویه ی دید و منافع ستمگران و قاتلان دیروز و جنایتکاران امروز تاریخ اولین انقلاب پرولتری جهان نوشته شود. همان هایی که رفقای کمونارد ما را پای دیوار انداختند، همان هایی بودند که انقلاب 1919 آلمان را گرداب خون به شکست کشاندند و همان هایی هستند که امروز از در طویله ی پارلمان های بورژوایی از نظم Die Ordnung صحبت می کنند. برتولت برشت در شعری در مورد خیاط شهر اولم می نویسد که اگر انسان یک بار نتوانست پرواز کند و شکست خورد، دلیلی ندارد دست از تلاش برای پرواز کشیدن بکشد. کمون پاریس شکست خورد، چون آگاهی طبقاتی در سطح ملی در فرانسه و در میان کارگران آلمانی جنبه ی هستی شناسانه پیدا نکرد. کمون پاریس اما تنها به خاطر نبود آگاهی طبقاتی و سوسیالیستی شکست نخورد، بلکه به خاطر توهم کمونارد در مورد ضد انقلاب ارتجاعی و دست کم گرفتن ضد انقلاب شکست خورد. کمون پاریس شکست خورد چون نتوانست به دیکتاتوری پرولتاریا تبدیل شود. انگلس اشتباه می کند که کمون پاریس را دیکتاتوری پرولتاریا می خواند. کمون پاریس اگر دیکتاتوری پرولتاریا شده بود دولت سابق را در سطح ملی در هم می شکست و دولت سوسیالیستی و کارگری را اعلام میکرد و همچنین ضد انقلاب آلمانی را که از ترس انقلاب داخلی به انقلاب در خارج از مرزهای آلمان یوروش برد و آن را به کمک ارتش مرتجع فرانسه غرق خون کرد، با تمام قدرت در هم می کوبید. آگوست بلانکی از رهبران کمون کسی که سی و شش سال از عمرش را در زندان به سر برده بود. بلانکی در صورت خود تمام انقلابات شکست خورده ی گذشته را می توانست دید. بلانکی وقتی شکست انقلاب 1848 را تجربه کرده بود، باید برای جلوگیری از شکست کمون قبل از حمله ی ضد انقلاب به کمون، لازم حمله به ضد انقلاب را ترتیب می داد و دیکتاتوری پرولتاریا را اعلام می کرد. لوئیس میشل از جان به در بردگان کمون پاریس که تنها به خاطر ظاهر کوچک و بچگانه اش جان سالم به در برد، بعد ها کودکان یتیم زیادی از فرزاندان کموناردهای کشته شده به فرزندی قبول می کند و تاریخ کمون را برای آن با جزئیاتش بازگو می کند. کمون پاریس تاریخ ماست، اجازه نمی دهیم مرتجعین فاشیست و محافظه کاران امروزی این تاریخ را آنطور که به نفعشان است جعل و بازگویی کنند.

اشتباهات گذشته ی رفقای پاریسی، کسانی که با خونشان گل های انقلاب های آتی را آبیاری کردند، اشتباهات ماست و فقط ما می توانیم در مورد آن صحبت کنیم نه فاشیست هایی که رفقای ما را پای دیوار پرلاشز تیرباران کردند. محافظه کاران امروز همان تروریست های جنایتکار و خون آشام دیروز اند و اگر می توانستند همه ی ما را پای دیوار می انداختند. در انقلاب آتی ما تمام مسیرهای نفود ضد انقلاب فاشیستی را خواهیم بند و هر تحرک و جنبش و جوش ضد انقلابی نیروهای فاشیستی و محافظه کار را در نطفه خفه می کنیم. تنها در چنین شرایطی است که ما می توانیم از تبدیل شدن یک روند انقلابی به روندی ضد انقلابی جلوگیری کنیم.

زنده باد کمون پاریس
یاد تمام جانباختگان کمون گرامی

بگذار مرتجعان زوزه بکشند و شب و روز اعلام کنند، که سوسیالیسم چیزی جز خیال پردازی بیش نیست. بگذار محافظه کاران به حفظ وضع موجود بچسپند، انقلاب امری ضروری است و سرمایه داری تنها یک مرحله ی گذار از تاریخ بشری است. اگر فئودال ها و اسقف ها و هم پیمانان سلطنت مطلقه در گوش مردم زمزمه می کردند که سلطنت ابدی است و حاکمیت کلیسا بر روی زمین امری خدایی است، دیدیم که چگونه همه ی این خرافات و خزعبلات ایدئولوژیک با انقلابات در هم شکسته شدند. کمون پاریس این توهم را در هم شکست که همیشه برده و برده دار وجود داشته و وجود خواهد داشت و انقلاب اکتبر با اتکا بر تجربه ی کمون پاریس که در کتاب دولت و انقلاب توسط لنین مورد بررسی قرار داده شده است، توانست اشتباهات کمون پاریس را برطرف کند و دیکتاتوری پرولتاریا را اعلام کند.
خیاط اهل شهر اولم
اولم (1592)
“ اسقف، من می توانم پرواز کنم“
یک خیاط به اسقف (کلیسای شهر اولم)این را گفت.
„نگاه کن (مراقب باش) که چطور من پرواز می کنم“
او از کلیسا در حالت کج و معوج و نوسان کنان بالا رفت،
و هنگام بالا رفتن با پارچه هایی که به خود آویزان کرده بود نوسان داشت
رفت روی بالاترین و بلندترین سقف (نقطه)ی کلیسا.
اسقف کمی دور شد.
„عجب دروغ بزرگی،
انسان پرنده نیست،(که بتواند پرواز کند)
هیچ وقت انسان نخواهد توانست پرواز کند،
این را اسقف به خیاط گفت،
„خیاط ها متفاوتند،“
این را مردم (حاضر در محل) به اسقف گفتند،
„ان فقط یک شکار (ازمایش) بود.
بال هایش شکستند
و او بر روی زمین افتاده و تکه تکه شد.
در سفت و سخت ترین قسمت کلیسا“
„زنگ های کلیسا باید به صدا در ایند،
ان چیزی جز دروغ نبود،
انسان پرنده نیست،
هیچ وقت انسان نخواهد توانست پرواز کند“
اسقف این را به مردم شهر گفت
ترجمه ی خودم

متاسفانه کمون پاریس دیکتاتوری پرولتاریا نبود، اگر می بود به راحتی سرکوب نمی شد. در سرکوب کمون پاریس به جز دولت جنایتکار فرانسه، دولت پروس و سوسیال دمکراسی المانی نقش داشتند. دولت فرانسه که در جنگ با پروس جام زهر را بالا کشیده بود، نمی توانست بدون کمک نیروهای پروسی (سی هزار سرباز) و بدون سکوت سوسیال دمکراسی آلمان در مقابل این تعرض به کارگران پاریسی غیر ممکن بود. سوسیال دمکراسی همیشه بخشی از بدنه ی طبقه ی حاکم بوده است و هرگز نباید این جریان را ببخشیم. سوسیال دمکراسی اول با انترناسیونال دوم به طبقه ی کارگر پشت نکرد، بلکه از همان ابتدا به طبقه ی کارگر خیانت کرد. لاسالیسم و فوگتیسم نمونه ی واقعی سوسیال دمکراسی ضد انقلابی و بیسمارکیستی هستند و نقد برنامه ی گوتای مارکس پاسخی به این جریان مرتجع و به ویژه نظریات لاسال است که بر سوسیال دمکراسی حاکم بود. ما این خیانت را هرگز نخواهیم بخشید. نمونه ی ایرانی سوسیال دمکراسی احزابی چون توده و اکثریت بودند که پشت „امام“ برای مسلح کردن سپاه به سلاح سنگین رژه رفتند و نمونه ی کٌردی آن حزب دمکرات کردستان ایران بود که می خواست کردستان را از کمونیسم پاکسازی کند، اما در یک جنگ داخلی پنج ساله در مقابل کومه له چنان شکست تلخی را پذیرفت که در اینده هرگز جرات نکند دوباره فکر تعرض به کمونیست ها به کله ی این جریانات „سوسیال فاشیستی“ خطور کند.